|
باغی در صدا |
|
|
درد و دلی با مولای کریمان :
مولای من :گنبد مینا در مدح تو سکوت را و عرش در بًست تو اهوراواری را و ارض در هًست تو انالحق را فریاد میزنند اما به حق که این واژگان نیز در بحر کرامات تو مستغرق خواهند گشت
ای کریم زمان ؛بیا که ابیات زندگی؛ مانده اند بی قافیه ؛ شعرهایم بوی تًرک گرفته اند و مثنوی لنگی من پر شده است از واژگان گریز ؛ اری بیا و این غزل تکرار را با لبخند تذکر به فاضلاب زمان بسپار و بر تک درخت حیات خلعتی نو از طلب را بپوشان .
بیا که این بالهای استعاری دیگر تاب و توان این مغرب و مشرق ها را ندارد . بیا که این روزها پرهای اشتی رنگ نگاهت را از من طلب میدارند و این چشمان ضریر که غروب برایشان رقعه ایست بی طلوع شرر شرم را از من تمنا میکنند .
بیا و بیا و بیا که این نٌفس؛ عنان مرا به پرتگاه گناه کشانده و علف های هرز وسوسه را ؛در پرچین حوادث کاشته است . . بیا ای کریم زمان و با میلا کبیرت خط بطلان را بر نٌفس ؛ با قلم عصمت؛ بر بقاع جان بکش و نور را در رگهای قٌربت جاری ساز . بیا که در دالان هبوط؛ دیواره های دغدغه ؛اجر کمال را میطلبند و نام تو را زمزمه میدارند.
بیا که تنها و تنها با حضور تو ظرف جبین؛ زیارتگاه عشق است و حضرت دوست منزلگه ان . بیا ای شمس الشموس یلدای دگری را رقم بزن که ره پویان انتظار سالهاست که افق های حسرت را با ندای هل من ناصر ینصرنی سپری میکنند .
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود همانند او را نداری .من در کلبه خود خدا را دارم و تو در عرش خود همتا نداری (امام سجاد ع)
ماده خورشید مداح خود است (مولانا)
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد گشت از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است (اهورا مزدا)
انکس که یک بار خیانت به تو ورزید او مرتکب اشتباه گشته است اما اگر برای بار دوم به تو خیانت نمود این بار تو اشتباه نموده ای (شکسپیر)
با دانش فروتن شو و با بخشش قدرتمند (ژوزف)
به جای انکه به دنبال تغییر فرصتها باشید بهتر است از فرصتها برای تغییر استفاده کنید (توماس مان)
ای مرد قبل از انکه چیزی را از تو بخواهند انرا ببخش چرا که پس از خواهش بیش از انچه که بخشیده ای ابروی فرد را برده ای (امام علی ع)
نیایش شما تو خالی است زیرا همواره ظرف گدایی خالی است /باید با تاج شکوه انسانی نیایش کرد نه با کاسه گدایی(جبران خلیل جبران)
هشاگرد از معلم خویش بهتر نیست/ لیکن هر که کامل شده باشد مثل استاد خود بود(انجیل )
جولانگه اسرار ؛ فی الارض نیاز است دُردی کش خمار؛ در سوز و گداز است زین پرده خلوت مسلوک جهان است زان سبق نهفته در بقعه جان است عریان بشو ای دل ؛بالباب اذان کرد این خطبه غیبان بر مست عیان کرد وز شحنه زُهاد ؛ آیات بیان کرد در بدرقه عشق ؛افاق به جان کرد وز نغزی سودای؛ امال جوان است وز قلَت سالار؛اللهِ دهان است بر درگه این خام ؛تشویر همان است بر زورق ایام این رقعه نهان است از جنبش اوَل ؛این دولت باقی بر فاقه همی دوخت این جود الهی جامی بده ساقی ؛در بذل لقایی تا بشکنم این پیله ی درَان ثنایی
در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم...
مشق شب را به خط احساس خواهی نوشت ؛اگر مرزهای مضمر درون را از تصنع خالی بداری واز مرزهای نامعول آجل و عاجل تخطی کنی و ستون زمان را با نمای اندیشه به بازی بگیری و در میان کوی عشاق نی نامه مولانا را به خط حلاج بنویسی .خطی که نی وجودش سراسر انالحق است و بس.خطی که بقعه جان را زیستگاه محبت میکند و جبین را میدان دوران و دل را کعبه کنعان و عشق را سٌرمه دیدگان و در نحرگاه سوز حله ابدیت را به تن میدارد و حلول فصل فنا را نوید میدهد و هبوط جان را بشارت. اما به واقع نشانه این خط چیست؟ منتهای این خط عروج است . عروجی به بلندای عبودیت ؛عروجی به ژرفای استقلال .هر گاه در تقابل میان عرش و فرش ستاره را گوشواره ذهنت نمایی و با عصای مْودت پای به آستان وجود نهی وگریه را روشنایی ره نمایی و عقل را در مقتلگاه دل قرار دهی ؛ بسان پرنده ای خواهی گشت که در اسمان کرامات حضرت دوست زمین را همه چیز بینی و هیچ نبینی و انگاه است که حضرت حق به تو نظر افکند و تو را همچون مکللان در زمین گرداند و بر روی قلبت مهر اشتیاق زند و اگاهی را در ضمیرت جاری سازد. خدایا چگونه زیستن را به من بیاموزحود راه مردن را خواهم اموخت.(دکتر شریعتی)
احساس میکنم رغایب و زینت این دنیای دون دیگر در ذهن مشوش من هیچ اثر نمیگزارد . سراچه ی افکارم مسائل را برایم مغالطه می نمایند. اری این جا خیابان سهروردیست . خیابانی که نامش طافحان محنت زده را به سوی عالم معنا میبرد . نامی که مآمن ونهاد حمائد زمان بود . نامی که تجلی بخش والسابقون السابقون بود و نامی که نور را در چشمان ضریران تسلا میبخشید .. اما اگر امروز به این خیابان بیایی خواهی دید که میان ده ها لامپ هالوژنه؛ عیوق باهر؛ مهجور گشته است. کاش این روزها گازهای هالوژنه از گازهای نجیب نجیبتر بودند . کاش داعیه و رغبتی نیز برای خورشید باقی میماند . اما افسوس و صد افسوس که تو میتوانی در این خیابان مردمی را ببیینی که به چه سادگی دل از کف میدهند و جای ان دو دٌر مودع تصنعی به یادگار میگیرند که به رسم مذلل شدن دیدگانشان به مردمک ها عادت میدهند که هر روز تنگ تر و تنگ تر شده و فقط و فقط اشخاص را از پشت ویترینهای شیک ببینند و یا عادت کنند که فقط به جلوی پای خود بنگرند . این روز ها احساس میکنم که قواعد زمانه دستخوش تغییرات گشته است ؛دیگر نمیتوانی از جمع و ضرب خبری بگیری در حالی که تفریق جولان میراند . و خلاصه این که این جا مردم تصنیع و احتیال را بهایی میدانند برای بهشت و به همین سبب است که عیش را به تیش بدل میکنند .مردمی که؛ کیاست را در سیاست میدانند و بدین سان نقابهایی میسازند تا شحنه ای باشد برای ذمایمشان . در گذرگاه تخیل و بر روی این صفحات قیاس با افکاری مغشوش و با حالتی که به استیصال شباهت دارد به سوی خانه در حال حرکت هستم که به سه راه اندیشه میرسم و اینجاست که صحنه ای مرا دگرگون میسازد و حالتی از تشویر را بر من عارض میگرداند و عرق شرم را بر رخساره ام نمایان . دخترکی را میبینم ژنده پوش که با جامه پتیاره اش زورقی ساخته است به اندازه عشق به گونه ای که اگر به سوی او روان گردی در میان کرور کرور امواج محبتش غرق خواهی شد . در میان این خلعت مندرس که بی شباهت به خرقه صوفیان نبود تو میتوانستی مهتری و حشمت نقش زده شده بر روی گونه های منیعش را به خوبی درک کنی . بر روی دستان کوچکش میتوانستی خشونت اتش را به خوبی احساس کنی . اتشی ناشی از قوطی حلبی ای که در ان اسپند دود میکرد تا که این اسپند را تحفه ای کند برای مردمی که بدو به چشم حقارت مینگریستند . بر روی گردنش قوطی ای سنگی؛ با ریسمانی از سره و اخلاص اویزان کرده بود که هرزگاهی چند تومانی در ان می انداختند . ــــــ صحنه ی عجیب برایم این بود که با تمام تعذر ها و دشواری ها ی زندگی لبخند بر لبانش همچون رقعه ای بود جدا نشدنی . با تمام قساوتهایی که مردم و این خیابان و ماشینهایش که بدو روا میداشتند باز هم لبخند میزد . او میگفت گرمای این اتش را دوست دارد و بیش از ان گرمای بادها ی ماشینها که به جفا به صورتش کوبیده میشد . به اتش مینگریست و در ان میدمید گویی که در صور کمال میدمد و لبخند میزد . لبخندش مرا با خود؛ درگیر کرده بود .نمیدانم شاید او توانسته بود ؛از این اتش واسطه ای سازد تا بنیاد خاطرات را به تلی از خاکستر بدل کند و یا شاید به واسطه ان میتوانست مکر زمان را به اتش قهر بسوزاند و یاشاید...............اما حقیقت چیزی بیش از این بود . با کمی تفحص بدین حقیقت دست یافتم که این لبخند شالوده ای از طلب است . شالوده ای از اشتیاق . اشتیاق برای رسیدن به معبود و قرب او . او می گفت هیچ چیز در نهاد او نغز تر از زندگی سخت نیست . او میگفت دوست دارد همانند مولایش علی زندکی کند و در همین حال بود که بغض گلویش را گرفت و دیگرهیچ نگفت. تا به حال تفسیری به زیبایی و اشکاری برای ایه و اذا مع العسر یسری را نشنیده بودم/احساس میکردم که نور در ضمیری جاری گشته است. ستونهای تالار اندیشه ام در حال فرو پاشی بود . درک این موضوع برایم بسیار سخت به نظر میرسید . هیچ فکر نمیکردم که مسجل ترین شاه راه دل در نزدیکی من باشد و من به دنبال کارهای یاوه باشم . بار دیگر بدو نگریستم . گاه به قلک سنگی و گاه به اسمان نگاه میکرد به گونه ای که میتوانستی تمنا را در چشمانش ببینی . هر چه قلک پر تر میشد کودک بشاش تر و شادتر میگشت . خودش میگفت از این قلک توشه ای ساخته است برای آخرتش . جمله اش مرا اتش زد ؛احساس میکردم من کوچکترین موجود ذی الشعور عالم هستم که حتی نمیتوانم کلام یک کودک را در دایره افکارم حل کنم . همانطور که به کودک مینگریستم نگاهای پرمعنای مردم را نیز دنبال میکردم . مردمی که او را به عنوان انسانی فاقه و بدبخت مینگریستد ؛به چشم انسانی مفلس و طرار . نگاهایشان مرا که در کنار کودک نشسته بودم در زمین دفن میکرد ؛ اما با این حال باز زندگی جاری بود وکودک لبخند میزد . در همین اوضاع و احوال بود که ناگهان کودک از جا بر خاست و از من خداحافظی کرد و راهش را به سوی صندوقی کج نمود .اری ان صندوق صندوق صدقات بود . او ۴/۱ پولهایش را در درون صندوق انداخت . چشمانم دیگر سیاهی میرفت . دیگر طاقت از کف داده بودم . دلم میخواست او را ببوسم . دلم میخواست قلکش را که حجرالاسود زمانه بود استلام میکردم . دلم میخواست فیلمنامه زندگی ام را از اول بنویسم . اما حیف که دیگر کودک رفته بود .
اسمان پنجره ای است ؛به وسعت واژه که درخشش یاقوت گونه اش بی اختیار عقل را به دل بدل کرده و دل را از کالبد تعلق جدا نموده و ان را به سوی مزرعه بودن میبرد. مزرعه ای که در ان بذر عشق بکارند و شور عشق برداشت کنند .مزرعه ای که ضماد عاشقی؛ مندرسترین و ژرفناکترین زخمهای خنجر شقاوت را درمان میکند. سرایی که یادها از یاد میروند و فردا را در پهنه هستی تجلی می بخشند .جالب تر انکه در انجا تو محکومی که سکوت را پردازش کنی و چه کار از این زیباتر! اینجا قلم تردید تنها و تنها بر روی سنگ مزار خیال چرخش دارد و بس .! سرایی که در ان هر تیک؛؛را تاکی نیست چون تو خود آینه زمان هستی .اینجا نگاه ها افق حسرت را پیشکش میکنند و و اشکها ابشار شناعت را پیرایش . جالب نیست!!!!!!!! حتی در این جا نیز از نزدیک؛ دورتری ! ولی تو ؛اری خود تو ؛ میتوانی با پرگار وجود دایره ای را به شعاع اندیشه رسم نمایی و بدین طریق مرزهای غامض و مرصع عشق را با شکوه دستهای گدایی بشکنی و به مرز جنون برسی وچه موهبتیست این جنون ؛ زیرا این جا جز دلداده و دیوانه را دگر جای نباشد. ((و خلاصه اینکه اینجا موطن سرکشان راه حقیقت است))))
انچه را که گذشته است فرا موش کن و بدان چه نرسیده رنج و اندوه مبر ./هر کس با تو کینه ورزد و خشم گیرد از او کناره جوی./قبل از جواب دادن تفکر کن./با مست همخوراک مشو. /با مرد خشمگین همراه مشو./ مرد بد چشم را به معاونت خود قبول مکن./ به حسود مال خود نشان مده /در مجازات مردم کینه مدوز./ / در معبر عام مجادله مکن /با مردم بسیار متمول همخوراک مشو./برای جاه و مقام مجادله مکن / به نادان راز خود مگو / از بی شرم مال مگیر / نه به راست و نه به دروغ هرگز سوگند مخور./ چون خواهی عروسی کنی اول مال فراهم کن/ خود برای خود زن انتخاب کن/ اگر در پی مال و مکنتی اول ملک و اب بخر زیرا اگر ثمر ندهد اصل ان باقی است ./به ضرر دشمنی کسی رازی مشو / کسی را فریب مده تا درمانده نشوی /جز از خویشان و دوستان وام مگیر / دختر شرمگین را دوست بدار و او را به مرد هوشیار بده زیرا مرد هوشیار و مانند زمین نیکی است که چون تخم در ان بکارند حاصل نیک و فراوان از ان به عمل اید/ سخن را اشکارا بیان کن / بر خلاف قانون به کسی وام مده / با زن فرزانه و شرمگین عروسی کن و او را دوست بدار / مردی را به دامادی خود برگزین که نیکخو و درست و دانا باشد اگر زیاد مسکین است بسیار عیب نیست ؛ مال و مکنت از یزدان برسد / مرد فقیر و بی نوا را تمسخر مکن زیرا تو شاید بینوا شوی / سخن به موقع گو ی زیرا بسیار خاموشی بهتر از تکلم و بسا تالم بهتر از خاموشی است / فرو مایه را اعتنا مکن و شخص محترم را در پایه اش به پاداش رسان / شیرین گفتار باش و منش خویش را نیک بدار / از نیک کرداری غرَه مشو و رجز مخوان / از هر کس و هر چیز مطمئن باش/ سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی/ با مردم یگانه باش تا محترم و مشهور شوی / راستگو باش تا استقامت داشته باشی / متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی ./ دوست بسیار داشته باش تا مشهور شوی / مشهور باش تا زندگی به نیکی گذرانی / سخی و جوانمرد باش تا اسمانی باشی / زن دیگری را فریب مده تا روانت گناهکار نگردد/ هرگز ترش رو و بد خو مباش / در انجمن نزد مردم نادان منشین تا ترا نادان ندانند / در مجالس صدر نشین باش تا ترا از انجا بلند نکنند و به جای پایین تر نشانند / اگر خاهی از کسی دشنام نشنوی به کسی دشنام مده / تند و عصبانی مباش زیرا مرد عصبانی چون اتشی است که بیشه را بر افروزد و خشک و تر با هم بسوزاند / در انجمن نزد دروغگو منشین / چالاک باش تا هشیار باشی / دشمن کهنه را دوست نو مساز زیرا دشمن کهنه مانند مار سیاه است که بعد ارز صد سال انتقام گیرد / حکمرانان را نفرین مکن زیرا انها پاسبانان ملتند ./ اگر چه فسون مار را به نیکویی دانی ولی به ان دست نزن تا گزیده نشوی و نمیری / اگر شنا به نیکویی دانی ولی در اب مرو تا غرق نشوی/با هیچ کس پیمان شکنی مکن تا اسیب به تو نرسد / چون خوشی رسید بسیار خوشنود و غره مشو و چون سختی امد افسرده مباش زیرا هر خوشی یک ناخوشی و هر نیکی بدی در پس دارد / ای پسر ترا گویم بهترین چیزها برای سخاوت و بخشش تعلیم و تربیت مردم است./
سیرت مانند درخت است و شهرت مانند سایه ؛؛ما همیشه به سایه می اندیشیم در حالی که حقیقت درخت است. (ابراهام بیکن) عظمت باید در نگاهتان باشد نه در چیزی که بدان مینگرید. (اندره ژید)
| ||||||